DOCTYPE HTML PUBLIC "-//W3C//DTD HTML 4.0 Transitional//EN" > سرنوشت را نمی توان از سر نوشت



آسمان شهر دگر رنگ ندارد مردمان شهر در سینه قلبی ندارند

دگر خسته شدم از شهر خواب آلودم مردمان شهر ما اصلا احساس ندارند کجاست آن شهر رویاهایم کجاست پایان سرنوشت تارم

غبار تنهای شهر را گرفته. نوروز در راه است پس چرا شهر خواب است چرا مردمان شهر ما هنوز با هم

دشمن هستند.  باد بان ها را باد برد کشتی ها به گل نشت.   آرزو هایمان چه شد؟  غبار تنهای بر رویش نشست؟

من هنوز سرنوشت تلخ را به همراه دارم خاطرات سخت را به همراه دارم من شاید هنوز تنهایم را به همراه دارم و شاید .............

 و تو عزیز بدان که من هنوز خاطراتت را در سر دارم

شاید امروز نه تو هستی و نه شاید می دانستی که چشمهای من بی صبرانه تو را فریاد میزد ولیکاش می توانستی فریاد های مرا بشنوی اما افسوس سرونوشت هیچ وقت با ما راه نخواهد امد .

من هنوز خودم را سرزنش می کنم  کاش من سکوتم را می شکستم ای کاش تو را فریاد میزدم

امروز میلاد توست و تو اینجا نیستی ولی من بازهم تو را امروز روبروی خودم دیدم و بازهم صدایم در گلو مرد .

شاید همین تنهای سرنوشت من است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



مدتها بود که میخواستم باهات درد دل کنم ،ازت گلایه دارم، شکایت دارم باید به کی بگم؟غیر از خودت

خدایا دلم بهتر بگویم دلکم چون چیزی دیگر از آن باقی نمانده گرفته است همۀ زندگی اجبار است به دنیا آمدنم،زندگی کردن یا همان مردگی کردنم بجای زندگی .هر روز برایم هدیه ای میفرستی آری هدیه ای هدیه ای بنام غم.آه که چقدر من با این واژه انس و الفت دارم .هر شب من را به رستورانهای شیک و آنتیک میبری رستورانهایی که فقط غذای غم و غصه را سرو میکنند و به خورد آدم میدند.خدایا خسته شده ام مگر نگفتی هر کس مرا بخواند جوابش میدهم؟به چه زبانی بگم دارم تباه میشم دارم از بین میرم چرا دستم را نمیگیری؟آدمهای ظالم بهترین زندگی،بهترین وضع و بهترین امکانات را دارند اما آدمهای درست بدترین زندگی.پس چرا شمشیر عدالتت را بر فرق آنها نمیزنی؟چرا بجای دفاع از مظلومین یار ظالمان شده ای؟

خدایا انبار باروتت با کدامین جرقه منفجر میشود؟خیلی وقت پیش میخواستم اینهارا بنویسم اما نشد اما الان دلم را کول کردم و به اطاق خاطراتم رفتم آه خاطراتی سیاه و...

ما ها همه حاصل هوس هستیم خدایا دلم میخواد برگردم به بچگی دوران شور و سادگی و معصومیت

خدایا دلم پر است خیلی پر .تو نمی دانی غم چیست تو اوج اندوه مرا درک نمیکنی و این نوشته ها هم قلم فرسایی است زندگی قانون مفتضحانه ای است

من که خود زادن بر این زادن نبودم زور بود  

ای فلک گر من نمی زادی چراغت کور بود ؟

+ نوشته شده در  جمعه 29 مرداد1389ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



یک قلب، یک اتاق، چند تا کتاب، یک عالمه شماره تلفن، یک دوست صمیمی، چند تا نامه یادگاری، دو تا راز (یکی کوچک و یکی بزرگ)، یک گلدان، سه تا آواز، یک دفترچه یادداشت های شخصی و یک خدا. این دارایی من است.

من آدم ثروتمندی نیستم. یک بار خواب دیدم توی یک جزیره زندگی می کنم و تمام آن جزیره برای من است. خواب خوبی بود، چون آن جزیره سفید بود و همه چیز داشت. اما من توی آن جزیره تنها بودم. برای همین از خواب بیدار شدم و به زندگی واقعی برگشتم. توی زندگی واقعی، ما دو اتاق داریم که تنها یکیش مال منه. دیروز نوشته روی یک دیوار را برای خودم خواندم. نوشته بود هر چیز که نزد خداوند است برای همیشه باقی می ماند. این طور شد که به دارایی هایم فکر کردم.

من آدم ثروتمندی نیستم، اما از فکر این که هر چیز که پیش من است از بین برود، دلم گرفت. بعد پیش خودم حساب کردم که از دست دادن چه چیزی مرا بیشتر از همه غمگین می کند: دوستانم؟ خاطراتم؟ یادگاری هایم یا آینده ام؟!

 

دیدم آنچه مرا غمگین می کند از دست دادن نیست، چون من هیچ چیز را از دست نمی دهم. هر چیزی که از من گرفته می شود می رود توی حساب خدا و برای همیشه باقی می ماند. خودم هم یک روز می روم. خودم هم برای همیشه باقی می مانم.

من از فکر این که باقی می مانم خوشحالم. از فکر این که تمام نمی شوم خوشحالم. از این که جاودانه ام خوشحالم و فکر می کنم اگر من جاودانه باشم، پس تمام حس های خوبم هم جاودانه خواهد بود. دوست داشتن هایم جاودانه می شود. آوازهایی که با شادی خوانده ام جاودانه می شود و من هیچ دوستی را از دست نخواهم داد.

اگر قرار است یک روز بدی ها و خودخواهی ها و ناراحتی هایم از زندگی حذف شود، اگر من بابت ندانم کاری ها و اشتباه هایم بخشیده شوم و یا جریمه بعضی از آنها را بدهم. پس آنچه که از زندگی من باقی می ماند خوبی است. حتی اگر شده آن خوبی فقط یک «مهربانی» یک «سیب»، یک «آواز» باشد! مهم نیست.

مهم این است که من به سمتی می روم که در آن چیزی جز نور و روشنی باقی نخواهد ماند!

من آدم ثروتمندی هستم! با این حساب، من آدم ثروتمندی هستم که می توانم چیزی مثل «جاودانگی» را با خودم داشته باشم. خب، معلوم است که کتاب هایم پودر می شوند، گردنبندم از بین می رود، نامه های یادگاری ام خاکستر می شوند، شماره تلفن دوست هایم عوض می شوند. معلوم است همین چیزهای کمی هم که دارم از من گرفته می شوند،

 

...اما عشق ها و رؤیاها و فکرهای خوبی که داشته ام چی؟ حس فوق العاده ای که از دانه کردن انار توی شب یلدا داشته ام؟ وقتی مادرم را بوسیده ام؟ وقتی به ماه نگاه کرده ام؟ وقتی خدا را صدا کرده ام؟ و وقتی با شادی جیغ کشیده ام؟ آیا این ها مرا ثروتمند نکرده است؟ آیا اینها دارایی های حقیقی من نیستند که یک روز به خاطر داشتنشان افتخار می کنم؟ آیا من از این که زندگی ام پر است از تیله های رنگی، کلم های بنفش، هویج های نارنجی شاداب، خنده های بلند، یک مادر زیادی مهربان، یک پدر سختگیر عجیب بامزه، یک دوست قهرقهرو، یک بازیگر محبوب، یک راز بزرگ و یک راز کوچک، یک خورشید که هیچ وقت زیر قولش نمی زند و هر روز صبح متولد می شود، و روزهایی که هنوز وقت دارم در آنها مهربان تر باشم، نباید آن قدر شاد باشم که احساس خوشبختی کنم؟!

من یک خدای فوق العاده دارم که قول داده است همه چیز پیش او تا همیشه بماند و همین برای من کافی است
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



۲۰ فروردین روز ملی فناوری هسته ای و

 

    سالروز  میلاد  بزرگ  مرد  ایرانیان

 

               امیر   نوری نسب

 

       بر    همگان    مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



تنها فریب 

 

 

وقتي واقعيت ها آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت

هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق

نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در

قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

+ نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



ساقیـا آمدن عیـد مبـارک بـادت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 




 

نمی خوام تو این روزای خوب ناراحتتون کنم اما چی کار کنم که خیلی دلم گرفته .

همه نزدیک عید می شه شور و هیجان خاصی دارن می رن خرید ، خونه تکونی و ...

اما من امسال اصلاً خوشحال نیستم دلم نمی خواد سال نو با بهار زیبا پا توی قلبم بذاره نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروز رفتم بیرون ... انقدر خیابونا شلوغ بود انگار همه اومده بودند خرید ... از این مغازه تو اون مغازه می رفتن ...

شلوار و پیرهن ، کفش ، آجیل ... حالم از همه شون بهم می خوره .

از خرید بیزار شدم وقتی ...

منم مثل همه رفته بودم خرید تا حالا به اطرافم دقت نمی کردم اما نمی دونم چرا اون روز .

من اون آدمی بودم که عاشق خرید کردن بودم دائم پول خرج می کردم اما چند روز پیش وقتی یه تی شرت خریدم 18500 تومن از مغازه که اومدم بیرون یه پیرزن که روشو گرفته بود بهم گفت:" پسرم مبارکه یه کمکی هم به من می کنی خدا خیرت بده منم دختر دم بخت دارم من مریض تو خومون دارم " 

خیلی ناراحت شدم  رفتم جلوتر دیدم یه پسر بچه کنار خیابون یه دفتر گذاشته جلوشو تندتند می نویسه تا شاید یکی از این هزار هزار آدمی که از جلوش رد می شن دلش بسوزه و یه فالی بخره ... جلوتر یه پیرمردی به دیوار تکیه کرده بود و هیچی نمی گفت چهرش بقدری مظلوم بود که هنوزم جلوی چشممه ...

از اینجور چیزا زیاده هر روز جلوی چشامونه اما همیشه ما آدما چشامونو می بندیم تا نبینیم ...

اون شب خوابم نبرد همش به خودم فکر می کردم ... من تو چه رفاهی هستم همیشه هم غر می زنم اما اون بچه با یه پونصدی که بهش میدن کلی خوشحال می شه ... این افکار داره دیوونم می کنه ... شبا شام از گلوم پایین نمیره به خودم می گم میدونی الان چقدر زن وبچه ی بی گناه گشنه سرشونو روی زمین میذارن ...

تازه اینا تعداد کمی هستن که گدایی می کنن خیلی ها صورتشونو با سیلی سرخ می کنن .

اصلاً از حرف سیاسی خوشم نمی یاد اما چند وقت پیش توی تلویزیون شنیدم روزانه حدود چند میلیارد از همین صندوق صدقات پول جمع می کنن !!!!!!!!!!

 آخه این پولا چی می شه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا باید تو این کشور ثروتمند  این همه فقر وجود داشته باشه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این صندوق ها یکی از هزاران کمک های مردمه ...

از خود قبلیم بدم میاد منم چشامو می بستم اما الان دیگه نمی تونم چشامو ببندم . 

دیگه نمی تونم تحمل کنم یه بچه بیاد و التماس کنه من ازش یه آدامس بخرم .

اون وقت میان از کشورای فقیر می گن براشون کمک جمع می کنن ... تا الان فکر می کردم چه کار خوبی اما الان می گم :   نونی که به خانه رواست به مسجد حرامه

 

این افکار از ذهنم بیرون نمیره ... کاری هم نمی تونم بکنم.

 دلم بد جوری گرفته ... 

از اینکه شما رو دارم تا باهاتون درد و دل کنم خیلی خوشحالم ... آخه من خیلی تودارم  به هیچ کس حرف دلم و نمی گم اما اینجا خیلی راحتم ...

 

اگه با این حرفام ناراحتتون کردم منو ببخشید ...

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



سلام

من رو ببخشید دوستان اگه تو این مدت خیلی کم میام و دیر آپ میکنم

یه مشکلی داشتم که کامل فکرمو مشغول کرده برای همین نمی تونم زیاد رو وبلاگ بیام و بنویسم

برام دعا کنید خواهش می کنم فقط دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



نمی بخشمت....هرگز نمی بخشمت ...

بخاطر خنده هایی که از صورتم گرفتی...

بخاطر تمام غمهایی که به صورتم نشاندی ...

هرگز نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...

به خاطر احساسی که از من پرپر کردی...

هرگز نمی بخشمت ...به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ...

به خاطر حسرتی که بر وجودم گذاشتی و رفتی...هرگز نمی بخشمت...هرگز...

به خاطر غروری که از من شکستی...

نمیبخشمت به خاطر اعتمادی که از من گرفتی....هرگز نمی بخشمت

ببخشمت...هرگز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



  قرار بود دیگه چیزی نگم ...... ولی بازم                 

 

احساس

 

 تنهایی می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



تو که می دونستی با رفتنت

می شکنم خیلی زود

قرارمون این نبود

بمونم بی تو تو این دنیا به زور

انگاری رسم زمونه شده

رفتنو تنها گذاشتن

مرحم دلها شده اشکهای تنهایی مون

تو که می دونستی

نبود تو نبود منه

کاش بودی و می دیدی

شکستن این دل پر غرورم و

تو که می دونستی با رفتنت

می میرم خیلی زود

قرار مون این نبود

بمونم بی تو توی این دنیا به زور

 

 قرار فقط ماهی یک بار بیام

این چیزی که اون می خواد 

باشه اگر تو  اینطور می خوای همین کارو میکنم

مهربونم

خوب بچه ها  

برام دعا کنید شاید دیگه هیچ وقت به این

 وبلاگ نیام چیزی بنویسم

شاید

فقط بیام مهربونی های شما رو ببینم

 

 شاید این مطلب آخری باشه که

مینویسم

به خاطر تموم بدیهام منو ببخشید و فقط

 برام دعا کنید

 

یا حق و امید روزی که همتون به آرزو هاتون برسید

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



دنیا با سختیاش قشنگه، دنیا بالا و پایین داره

یه سیب و وقتی می اندازی بالا هزارتا چرخ می خوره، اونی میشه که تو می خوای، خدا هم یه روز به تو نگاه می کنه، زندگی و دنیا یه طرفش گلستان و یه طرفش کویر خشک

یه روز تو هم به اون گلستان می رسی

اینا تموم حرفایی که وقتی نا امید یا از دست دنیا سیر می شم به خودم می زنم نمی دونم چقدر این واژه ها رو قبول دارم

ولی اینا تموم حرفایی که تو این مدت سر پا نگهم داشته

ولی بعضی موقع ها هست که دیگه این واژه های رنگی و قشنگ دیگه نمی تونه کمک کنه

دیروز وقتی متوجه شدم بهترین دوستمم داره از پیشم می ره دیگه کاملا خودم باختم

تو این مدت که از عشقم دورم تنها کسی که هیچ وقت تنهام نذاشت اون بود  وقتی فهمیدم داره میره خیلی خوشحال شدم خیلی، نه از رفتنش از اینکه داره راهشو پیدا می کنه

می دونم  نهایت تا ۳ ماه دیگه منم می رم پیشش ولی باور کنید سخته .

از اون طرف این طور واسه دیدن یه لحظه عشقم دارم بال بال می زنم از این طرف تو این موقیت بهترین دوستمم داره از پیشم می ره

نمی دونم .............هیچی نمی دونم

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



آمدی.......!

 آمدی و روزهای سخت انتظار را برایم با پاک کن صمیمیت پاک کردی......!

نمی دانم چه شد که یک باره باران،همچون سیل آب بر سرم خراب شد......!

وقتی آمدی و گفتی ..ایست.....دگر کافیست.......دوست داشتم دگر زنده نباشم...

یادت می آید چقدر باران را دوست داشتم.....

ولی این بار باران فقط برایم  از اشک های تنهایی می گفت.....

دگر می ترسیدم به زیر باران بروم.......

اگر تو دعا را راهی آب کردی تا مرا ببینی......

من تمام دنیا را واسطه کردم تا تو باز گردی..........

من این عشق را به پاکی تمام آسمان ها بی هیچ در خواستی و بی هیچ چشم داشتی....

به زیر پای تو می نهم.....می دانم عشق من برای صمیمیت..مهربانی..قلبت کافی نیست ...

ولی  همین نا چیز را از من بی چیز بپذیر......

سال هاست که حرف دلتنگی،غربت ،تنهایی،بی کسی....

نقشی از غم های دلم  بر روی دیواره های این کلبه طرحی از عشق را برایم نقاشی کرده است...

باورم کن.......!

باورم کن.......!

می دانم سخت است باور عاشقی در این زمانه.........

ولی می توان صبوری کرد، عشق را خود دید.........

می توان ماند و عشق را تجربه کرد........

هیچ وقت کسی را به خاطر گناه نکرده اش مجازات نمی کنند.....

این قانون کدامین سر زمین است .....

که عاشق را به گناه عشق ورزی به دار می آویزند..........

من عهد پیمانم  را بر دیواره های قلبم نوشتم ............طوری که دیگر نتوان آن را با هیچ چیز

پاک کرد.......

تو مرا باور کن .....!

تو مرا باور کن........!

من برای همیشه مال تو هستم و برای تو هستم .....!

این را با تمام وجود برایت معنی خواهم کرد......!

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



 

دل من تنهایی...؟!

آره...؟!

خیلی وقت منتظری...؟!

خیلی وقت بغض گلوتو گرفته...؟!

ولی روت نمی شه خالیش کنی...آره؟!

خیلی وقته اشکاتو تو چشات آماده نگه داشتی...؟!

می ترسی خالیشون کنی...؟!

می ترسی بهت بگن بچه شدی...؟!

می ترسی بهت بگن خوشی زده زیر دلت...؟!

روت نمیشه بگی با اینکه ازت دوره ولی هر شب داری باهاش حرف می زنی...

با قلبت ، با احساست ، با فکرت ، با وجودت، با عکسش

می ترسی بگن دیونه شدی...؟!

آره...؟!

خوب بگذار بگن...دیونگی مگه شاخ و دم داره...آره منم دیونم....!

آسمان ،خورشید ، زمین ،دنیا ، ببینیم بنظرتون سخت نیست؟!!

سخت نیست این همه منتظر بمونی  که ببینیش تا بتونی تو چشاش نگاه کنی....

دستشو بگیری.....

بلند فریاد بزنی بدون هیچ ترسی

حرفتو که سال هاست می خوای تو چشاش نگاه کنی و  بهش بگی...

و وقتی تا یک قدمیت اومد تو چشاش نگاه کنی و نشه بهش حرفتو بگی

بگی چقدر دوسش داری  ....

 دلتنگم.....!

نکنه دلتنگیم گناه...؟ !                                                                                   

نکنه باید قصاص بشم....آره؟!

اونم به جرم عاشقی...

یا به جرم دیونگی ،اونم دیونگیه عشقت....؟!

آره یادم رفت که هر دو جرمم یکیه...

ببینم این دادگاه دادستانم داره.؟!!

قاضی چی؟!!می شه قاضی رو خرید یا بهتر بگم بهش رشوه  داد؟!!

آخه می خوام اعدامم کنه...می خوام همه بفهمن چقدر دیونه عشقمم...

می خوام رو سنگ قبرم بنویسن، اعدامی به جرم عاشقی!

به نظرت اینطوری همه می فهمن من دیونم ؟!!دیونه ی عشقم...

یا باید کالبدمم بشکافن و قلبمو در بیارن و اینطوری بفهمن من تمام وجودم ،تمام تارو پودم

با وجود اونه که نقش بسته .......!

خدایا ...

خدایا...

خدایا...

خدایا کاری کن ساعت زندگیم ساعت عمرم تا بودنش تیک تاک کنه....

و بهش بگو با تمام وجود دوستش دارم...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت

شما بگین سخت نیست نمیدونم شاید نباشه شایدم است ما خبر نداریم نمیدونم نظر شما چیست ؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



وقت تنهايی

وقتي از خواب بيدار شدي ديدي هيچ كس كنارت نيست كه بهش صبح بخير بگي ،

وقتي ديدي كسي نيست تا خواب ديشبتو واسش تعريف كني ،

وقتي كسي نبود منتظر زنگ تلفنش باشي ،

وقتي حس كردي ديگه نمي توني حرف دلتو به مادرت بگي ،

وقتي كسي نبود كه اتفاق خوب و بد زندگيتو واسش بگي ،

اون روز كه تو جمع دوستان و فاميل حس كردي دلت گرفت وكسي نيست كه باهاش حرف بزني ،

وقتي دلت هواي گريه داشت اما از ترس اينكه كسي تو رو نبينه بغض گلوتو خفه كردي ،

وقتي دلت گرفت خواستي حرف بزني ديدي كسي نيست درد دلتو بهش بگي ،

وقتي ديدي داري نفساي خيلي عميق از ته دل مي كشي ،

وقتي ديدي سكوتت ، خستگيت ، حتي سردردت واسه كسي اهميت نداره ،

وقتي يكي نبود به چشات با محبت نگاه كنه ،

وقتي ديدي عالم و آدم دارن باهات مي جنگند ،

وقتي ديدي اين دنيا ديگه اون دنياي سابق نيست ، خيلي خسته كننده ست

وقتي ديدي ترافيك خيابون صداي ماشينا كلافت مي كنه

وقتي دلت هواي يه رفيق ، يه دوست ، يه همدم كرد

اون وقت بدون كه ، بدون كه خيلي تنهايي

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



گاهی اوقات واژه ها را گم می کنی...

حرف داری اما حروف و کلمه ها دنبال هم ردیف نمی شن

گاهی اوقات همه چیز برات پوچ و بی معنی میشه ...

حتی تماشای بارون هم دیگه برات صفایی نداره...

گاهی اوقات آسمون دلت ابری میشه و وزش هیچ بادی هم این ابرها را دور نمیکنه...

گاهی اوقات حتی یک شمع کوچیک هم برای روشن کردن شب های تیره و تارت پیدا نمیکنی...

گاهی اوقات اونقدر دلت برای خودت و دلتنگیهات تنگ میشه که....

اين دفعه آسمون به هوای دلای ما ابری شد...                                                                                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



    ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت !

 

        اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

 

                                    سرزمین وداع را می سوزاند

 

کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 

پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 

هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 

هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 

همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده  ای

 

زود از دنیای تو می رود .

 

                امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 

پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 

افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 

کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 

نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 

و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 

زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 

سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 

که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 

ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 

به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 

دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 

دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 

تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 

دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 

و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

 

 

                  ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من !

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



هم غصىه بخون با من...

 

شب مرگ

 

شما اي خاطرات كهنه وپوسيده و در هم زمن امشب چه مي خواهيد؟

 

زمن امشب كه مي ميرم يكه وتنها،چه مي خواهيد؟

 

براي مردنم كسي را خبر نسازيد.

 

نمي خواهم پدر بر هم زدن چشمان بازم را.

 

نمي خواهم ببيند مادرم سختي جان كندنم را.

 

نامه اي نوشته ام كه گر افتد به دست خواهرم،

 

از دل كشد آهي.

 

و گر افتد به دست دلبرم،اشكش فرو ريزد.

 

بدينسان نامه ام:

 

سلام مادر،سلام اي نازنين،اي مهربان،اي بهترين مادر،

 

دگر در دفترم شعر جديدي را

 

                                  نخواهي ديد نخواهي خواند

 

دگر در آلبومم عكس جديدي را

 

                                      نخواهي ديد.

 

دگر هر شب در را به رويم باز نخواهي كرد.

 

دگر از من نمي پرسي كجا بودي در اين ظلمت؟

 

                     چه مي كردي؟چه مي خواهي؟

 

مادر: اگر روزي رفيق مهرباني آمد سراغ من،

 

بگو:فرزندم به ناكامي جان داد.

 

و تا آخرين لحظه ي عمر به سختي سخن مي گفت:

 

                                      خداحافظ عزيزانم،

 

 

                                                  خدا حافظ رفيقانم

 

                        

                                              خداحافظ...

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



این دنیای نامرد امروز تنها دایی مهربونمو ازم گرفت

 

                  کاش ...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



از قصه تنهايي نوشتم دستهايم پينه بست.

از عزيزان گله کردم چشمانم خواب را فرا خواندند.

از دام عشقم سرودم سرم سودا رفت.از غم جدايي ناليدم سينه ام مالامال درد شد.

 از هر چه که لب باز کردم توانم تاب نياورد.

اين همه گفتم و نوشتم و سرودم و ناليدم ولي حتي گوشه اي از دلم را خالي نديدم.

 به دنبال چيزي هستم که در تنهايي و خلوت با خود بودن هم پيدا نميشود.

 از که بخواهم گم شده خويش را؟

 گمشده اي که در ره ان هر چه که داشتم و هر چه که نداشتم را از دست دادم.

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



اون چقدرساده ازم برید و رفت

وانمودکردکه منو ندید ورفت

همه گفتن اون ازت بی خبره

به خداگریه هاموشنیدورفت

کم کم حس کرد که براش تکراریم

یه عروسک جدید خرید رفت

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 



 

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك او مي كرد كاش واژه ي حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود كه براي بيان كردنش نيازي به شبها نبود كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا قبل از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا بود كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد كاش فرياد آنقدر بي صدا بود كه حرمت سكوت را نمي شكست و كاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد كاش...

*

باران نمي شوم ، که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم - ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني

***

بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم زيبا وقشنگ انکه خوابيده در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نکرد

****

تو بنيادم را به غم، گفتارم را به درد و نفسهايم را به آه آميختي

*****

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط امیر نوری نسب  | 




BODY onselectstart="return false" ondragstart="return false"> //Pre-load your image below! grphcs=new Array(6) Image0=new Image(); Image0.src=grphcs[0]="http://home.ripway.com/2004-5/117697/1.gif"; Image1=new Image(); Image1.src=grphcs[1]="http://home.ripway.com/2004-5/117697/2.gif" Image2=new Image(); Image2.src=grphcs[2]="http://home.ripway.com/2004-5/117697/3.gif" Image3=new Image(); Image3.src=grphcs[3]="http://home.ripway.com/2004-5/117697/4.gif" Image4=new Image(); Image4.src=grphcs[4]="http://home.ripway.com/2004-5/117697/5.gif" Image5=new Image(); Image5.src=grphcs[5]="http://home.ripway.com/2004-5/117697/6.gif" Amount=8; //Smoothness depends on image file size, the smaller the size the more you can use! Ypos=new Array(); Xpos=new Array(); Speed=new Array(); Step=new Array(); Cstep=new Array(); ns=(document.layers)?1:0; ns6=(document.getElementById&&!document.all)?1:0; if (ns){ for (i = 0; i < Amount; i++){ var P=Math.floor(Math.random()*grphcs.length); rndPic=grphcs[P]; document.write(""); } } else{ document.write('
'); for (i = 0; i < Amount; i++){ var P=Math.floor(Math.random()*grphcs.length); rndPic=grphcs[P]; document.write(''); } document.write('
'); } WinHeight=(ns||ns6)?window.innerHeight:window.document.body.clientHeight; WinWidth=(ns||ns6)?window.innerWidth-70:window.document.body.clientWidth; for (i=0; i < Amount; i++){ Ypos[i] = Math.round(Math.random()*WinHeight); Xpos[i] = Math.round(Math.random()*WinWidth); Speed[i]= Math.random()*5+3; Cstep[i]=0; Step[i]=Math.random()*0.1+0.05; } function fall(){ var WinHeight=(ns||ns6)?window.innerHeight:window.document.body.clientHeight; var WinWidth=(ns||ns6)?window.innerWidth-70:window.document.body.clientWidth; var hscrll=(ns||ns6)?window.pageYOffset:document.body.scrollTop; var wscrll=(ns||ns6)?window.pageXOffset:document.body.scrollLeft; for (i=0; i < Amount; i++){ sy = Speed[i]*Math.sin(90*Math.PI/180); sx = Speed[i]*Math.cos(Cstep[i]); Ypos[i]+=sy; Xpos[i]+=sx; if (Ypos[i] > WinHeight){ Ypos[i]=-60; Xpos[i]=Math.round(Math.random()*WinWidth); Speed[i]=Math.random()*5+3; } if (ns){ document.layers['sn'+i].left=Xpos[i]; document.layers['sn'+i].top=Ypos[i]+hscrll; } else if (ns6){ document.getElementById("si"+i).style.left=Math.min(WinWidth,Xpos[i]); document.getElementById("si"+i).style.top=Ypos[i]+hscrll; } else{ eval("document.all.si"+i).style.left=Xpos[i]; eval("document.all.si"+i).style.top=Ypos[i]+hscrll; } Cstep[i]+=Step[i]; } setTimeout('fall()',20); } window.onload=fall //-->
Time spent here:
>

Contact Us

Help

Services

Products

Order

Contact Us

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Help

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Services

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Products

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Order

You can add Links.

Or images:

Or just use text to explain what you have or what you are doing.

Click Here To Navigate